او دختر زیبا با پسر دانشجوی خود دیدار میکرد. چشمانش برق میزد ساعات با هم بودن را با شور و هیجان سپری کردند. پسر کاملا مطلع بود که طولی نمیکشد که شاهد صحنههایی بسیار داغ خواهد بود دختر تهرانی زیبا بدون هیچ ترسی تن به این بازی داد. هیجان بیشتر میشد بدنهایشان به هم گره خورد. نفسها در سینه حبس شده بود هیچ چیز دیگری مهم نبود. حس میکردند که نظیرش را ندیدهاند پس از اتمام این ماجرا. با لبخندی بر لب از هم جدا شدند فکر میکردند که باید تکرار شود اشتیاق برای تکرار این لحظات قلبشان را به تپش درآورده بود آیندهای پر از لذت در انتظارشان بود هیجان انگیزترین تجربهها فراموشش نمیشد حالا میتوانست ادامه دهد با هر حرکتش تمام مرزها را رد کند صدای جیغ و ناله در گوش او طنین انداز شد فقط یک جرقه بود برای تجربههای جدیدتر